خیره می شوم به آیینه
نگاه می کنم به چشمانم
وقتی که لحظه ای مهمان چشمانم شدی
آن قدر زود
که خودت هم این بار نفهمیدی
اما تو ندانسته روزی چشمانم شدی
و آرام جانم
دل پر تپشم همراه تو ماند و
و من ماندم یک جسم
و یه چشم قرض گرفته تا بیش تر نگاهش کنم
که دارد نشانی از تو
گذشتی از جلوی چشمانم
یک لحظه
اما باز هم
در تمام لحظه هایم جاری شدی ...
برچسب:
نویسنده: امیر محمدی